وقتی فکر می کنم ... سعی می کنم از اون بالا نگاه کنم ، از طرف خدا ، خودمو عین یک قطره هم نمیبینم ... یعنی واقعا چجوریه ؟ این چه دنیاییه ؟
دوست دارم همه چیزو بدونم ، همه چیزو .
چیزایی هم که راجع بهش می نویسم کمی تغیر می کنه ...
به امید فردایی بهتر.
اول از همه در امتحانات تغیر رشته قبول گردیده و به سمت پیش دانشگاهی هنر منحرف شدم ، تا چند روز دیگه هم باید برم ثبت نام کنم ،
دیگه این که خیلی از خواننده هامو از دست دادم ! و اصلا حال جمع کردنشونو ندارم ...
بیست و پنجم هم اگر خدا بخواد میریم کیش با خانواده .
راستی ... همش به این فکر می کنم که زندگیم عوض شد ، خواست خدا بود که قبول بشم .
این روزها می شینم عین یک بچه ی آدم درسمو می خونم ! من از این اخلاقا ندارم ! همون شب امتحان هم به زور می خونم ... اما الان انگیزه دارم و از این حرف ها خلاصه !
رفتم کلاس هارمونی ( تئوری موسیقی و علم هماهنگی ) اسم نوشتم و به استاد گفتم برای کنکور می خوام آماده شم که گفت آمادت می کنم ... بدی کنکور هنر اینه که منبع مشخصی نداره مثلا برای قبول شدن تو رشته ی موسیقی من الان برم چه کتابی بگیرم ؟!
گر چه فعلا که برای آزمون تغیر رشته دارم خودم رو آماده می کنم ، درس های قشنگیه ! جدی می گم ... دید آدم رو باز می کنه و باعث میشه به اطرافش بیشتر توجه کنه !
آره خلاصه اینکه آره دیگه !
راستی می خوام یک سری کاغذای بزرگ بزنم در و دیوار روش بنویسم موسیقی ، قبولی ، سراسری !من اعتقاد دارم به قانون جاذبه ی افکار چون همین الان خیلی چیزایی که دارم رو قبلا همش تصور می کردم و خودم رو می زاشتم جای کسی که اون چیزا رو داره !!! مثلا دو سال پیش (دو؟!) همش تصور می کردم گوشی motorola A1200 دارم و اینا ... الان دارم ! و خیلی چیز های دیگه ...
من زندگی رو دوست دارم ... ( این جمله لحظه ای بود ، جدی نگیرین ! )
خیلی مسخرست ... من هنوز نمی دونم می خوام چی کار کنم ، دیروز صبح رفتم آموزش و پرورش فهمیدم
امتحان تغیر رشته درس حسابان 15 مرداده و جبر و احتمال هم دو روز بعدش ... امروز هم کتاب خود آموز
جفتش رو خریدم ! بازشون می کنم سرم گیج میره ! باز دودل شدم ، نمی دونم اصلا ، هی به خودم می گم
تجربی رو ادامه میدم و پزشکی قبول میشم ، اما باز می بینم نمی شه ! دوباره می گم ریاضی می خونم ،
ولی وقتی می بینم45 روز وقت دارم تا دو تا درس سخت رو بخونم می بینم نمیشه ... اه اه اه ! فردا صبح
می رم مدرسم با معلم ریاضیم صحبت کنم ببینم چی میشه ! شاید باهاش خصوصی کلاس بگیرم ... ای خدا!
یاد تابستون پارسال افتادم ، چقدر قشنگ بود ... بی خیال ، شاد ، خجسته ! می رفتیم مسافرت ...
یک شوکول نامی تو پست قبلی نظر داده که می خواستم بگم آره ! منم دلم تابستون می خواد اما دیگه برای
منم تموم شد ... تموم .
خدایا کمکم کن ...
از یک طرف خیلی خیلی به هنر علاقه دارم و دوست دارم نوازندگی ساز جهانی بخونم ! but پدر نمی زاره !
خیلی گیجم ، خیلی ، خدایا کمکم کن .